نوروز 91 پیش پیش مبارک

نویسنده: morteza hedayati

 

چند روز دیگه بهار میاد و همه چیز رو تازه می کنه، سال رو، ماه رو،
روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که ب
همه اون تاز گی می ارزه، «دوستیامون»!

13310613473 کارت پستال های جدید تبریک عید نوروز 91


این کارت پستال های تبریک عید تقدیم ب تمامی دوستان ِ عزیز: سال ِ نو مبارک


ادامه مطلب

 

() نظرات

 

یک تست ِ بسیار سخت دارم کی میتونه حل کنه؟؟؟؟

نویسنده: morteza hedayati

 

مطلب آخر رو خانم ها حتمأ بخونن

الان یادم نیست که چند خواستگار داشتم. اما یادم هست که خیلی زیاد بودند و حتی باهم دعوا می کردند.


یک بار دو تا از خواستگار هایم با هم به منزل ما رسیدند. این دو بیرون در حسابی باهم دعوا کردند.
این قدر دعوای آن دو بالا گرفت که خانواده من را به هیچ کدام از آنها نداد.

من عکس 4 نفر رو تو گزینه های خودم دارم ک خیلی خیلی معروف هستن

فقط دوستان لطف کنید بدون ِ علاقه ب این افراد حدس ِ خودتون رو بزنید

الف) نیكول كیدمن


[تصویر:  9519pl3xgacjvr5nxj.jpg]



ادامه مطلب

 

() نظرات

 

اگه گرفتی چی میگه این عكس؟

نویسنده: morteza hedayati

 

361 روز گذشت
بعضیا دلشون شکست
بعضیا دل شکوندن
خیلیا عاشق شدن
و
... ... خیلیا تنها ...
گریه کردیم
خندیدیم
خیلیها از بینمون رفتن
حالا فقط 4 روز مونده
4 روز از همه اون خاطره هامون تو سالی که گذشت...

سال نوتون پیشاپیش مبارک(پست مربوط ب سال ِ جدید رو شنبه میگذارم این رو همینجوری نوشتم اگه خدا بخواد از یکشنبه تا 10-11 روزم میرم مسافرت)





خیلی راحت ِ ک بفهمید چیه؟؟؟اما خواهشأ تقلب نکنید


اولین چیزی ک ب ذهنتون میرسه بگید باحال میشه جواباتون


الان معنی این عکس ها چیه؟؟؟


ادامه مطلب

 

() نظرات

 

آقایان ی اینجور شخصیتی دارن خیلی ها یاد بگیرن :دی

نویسنده: morteza hedayati

 

بیسکویت
زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: 

از ما یاد بگیرید

 

() نظرات

 

این عکس بهونه بود ادامه مطلب خداست

نویسنده: morteza hedayati

 

زمانی که دلت پیش دلم بود گرو

دستان مرا سخت فشردی که نرو

زمانی که دلت به دیگری مایل شد

کفش های مرا جفت نمودی که برو ...

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

دخترک عاشق

نویسنده: morteza hedayati

 



دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و
وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

عکس هایی ک توصیه نمیکنم ببینید

نویسنده: morteza hedayati

 

بچه ها یکسری عکس بود ک انقدر ستم بود نگذاشتم حالم بد شد مخصوصأ این آتش سوزی یا انواع قتل و ........

اما تو این عکس ها یکسریش خیلی مفید بود مخصوصأ اونایی ک مربوط ب کالبدشکافی میشه
لطف کنید اگه شرایط مساعد نیست نگاه نکنید

یکسری هم ک کشته شدن انسان توسط حیوانات یا آدم خوارها میشه اینارو ببینید زیاد بد نیست:

عکس خورده شدن انسان توسط کرکس!!










ادامه مطلب

 

() نظرات

 

سیمین دانشور در هجدهم اسفندماه سال ۱۳۹۰ در خانه‌اش در تهران درگذشت

نویسنده: morteza hedayati

 



دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).

دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در سال ۱۳۲۹ با آل‌احمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می‌شود. سیمین دانشور در هجدهم اسفندماه سال ۱۳۹۰ در خانه‌اش در تهران درگذشت

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

رابطه بستنی با شخصیت

نویسنده: zahra sanaei

 

بستنی وانیلی

 اگر بستنی وانیلی دوست دارید، فردی شاد و پرهیجان هستید که از روی انگیزه آنی و بدون فکر قبلی عمل می کنید. در زندگی خطرات زیادی را می پذیرید و اهداف بزرگی در سر دارید. انتظار شما از خودتان بسیار زیاد است و از ارتباط با اقوام نزدیک خود لذت می برید. به طور کلی شخصی خونگرم، پرتلاش، آرمانگرا، بااحساس و درمواردی درونگرا هستید.

 بستنی شکلاتی

 اگر بستنی شکلاتی را می پسندید، فردی سرزنده و بانشاط، خلاق، خوش لباس، برون گرا و فریبنده هستید. زندگی شما سرشار از شور و هیجان است و به سادگی روی دیگران تاثیر می گذارید. به طور کلی طرفداران این بستنی از اینکه در مرکز توجه دیگران باشند، لذت می برند و گرفتار شدن در روال عادی زندگی برایشان کسالت آور است.

 بستنی گردویی

 اگر به بستنی گردویی علاقه مندید، شخصی منظم، بادقت و کمال گرا هستید که به جزئیات بسیار اهمیت می دهید. در مسائل مالی محافظه کارید و اطرافیانتان شما را فردی باوجدان و وظیفه شناس می پندارند. علاوه بر این، پر جنب و جوش و پرتکاپوئید و در ورزش ها اغلب در پست مهاجم ظاهر می شوید تا گوی سبقت را از دیگران بربایید.

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

انقدر مرا سرد کرد از خودش....از عشق که حالا به جای دلبستن یخ بسته ام

نویسنده: morteza hedayati

 

آخر عاقبت خانم های امروزی در بچه داری..


.
.
.
.
.
.
.
.



ادامه مطلب

 

() نظرات

 

درهمیــن نزدیــكیها زندگی قافـــیه ی باران است...

نویسنده: den2n!@_2sm

 

درهمیــن نزدیــكیها زندگی قافـــیه ی باران است...

چشم گشودم. چیزی جز برهوت ندیدم. كلبه ی گِلی ام غنیمتی در آن زلال بی كران آفتاب سوزان كویر بود

 و جنون گرما طنین انداز این اندیشه.

ماسه ها مسابقه ی پرواز را به رخم می كشیدند  ولی من...من بال نداشتم. بال نداشتم تا از این طلسم گرما

آزاد شوم. نداشتم !

خداوندگارا كیست آن دل شده ی وسعت بی كران عشقت كه تاب این مشقت را زنده كند !؟ كجاست آن

بهشت سرسبز ذهنم كه همیشه فقط در آن آسایش را احساس می كنم  و ذهن خسته ام را تنها با آن طراوت

می بخشم  و می پرورانم!؟ شگفتا چه بزرگی!

سر از آن گنبد خاكی به در آوردم و پا در آن ما سه های دونده نهادم. آواز باد مرا از جا می كـَـند. ولی من

می توانم!

قدم قدم گام بر آن زمین سوزان نهادم و مشكی  بر دوش. در فكرم چه بود؟! آری رهایی! رهایی از این

همه  سختی,رهایی از گرما و پناه به طراوت و شادابی, همین و بس!

سرابی دیدم به سوی آن پیش رفتم ولی آبی در كار نبود. نجوای كهن مردی به گوشهایم می رسید كه دعا

برای آزادی از این اسارت می كرد . ایستادم. صدای زیبا و آهنگ دل نشین كلامش مرا در خود فرو

برد .در خودم در آرزوهایش در آرزوهایم!

زمزمه می كرد . حال گوشهایم جز زوزه ی باد  و نجوای او چیز دیگری نمی شنید . و  به راستی كه چه

زیبا با پروردگارش درددل می كرد! او را به تلاش برای رهایی دعوت كردم ولی او گفت من تنها دعا می

كنم و خدایم آزادم می كند. آن هنگام ندای درونم مرا به ادامه ی راه فرا خواند . با خود گفتم من رهایی را

هر چه زودتر به چنگ می گیرم چنان كه این اسارت مرا به چنگ گرفت.

 پیش رفتم. كم كم تاریك می شد. مهتاب بود  وماه نور بخش  راهم و هوایی خنك و آسمانی صاف كه مرا

در آغوش گرفته بود و امیدی راسخ كه الهام بخش مسیرم بود. نمی گذاشتم افكار آن پیرمرد مرا محصور

كند . من در افكارم بهشتی را می دیدم كه جز شادی و نعمت چیزی به من عطا نكرده و با تمام  وجود

آرامش رهایی را حس می كردم  با تك تك سلول هایم!!.

 خسته شده بودم ولی دست از تلاش بر نداشتم. رفتم و رفتم تا آنكه نوری را در فرسخ ها دورتر دیدم.

انرژی ام فزون یافت . چشم بر هم نهادم و تصمیم گرفتم آن نور را كشف كنم . پس به سوی آن

رفتم......خنكای صبح بود كه به آن رسیدم. آتشی بود از خار شتران و خاك و خاشاك و گروهی به دورش

كه زانوی غم در آغوش داشتند

خسته بودم. كمی نزد آنان استراحت كردم دلم امان نمی داد آنان را به گرویدن برای یافتن راه نجات دعوت

كردم ولی آنان نیز......!!!!برخاستم و به راه ادامه دادم. تشنه و گرسنه.آفتاب سوزان شد عرق از پیشانی

ام جاری گشت .در دور دست ها سرابی دیدم ولی تنها سراب بود !

خداوندا من رها می شوم  می دانم تو مددگرم هستی, شكر ! این زمزمه های ندای درونی ام بود كه به من

انرژی می داد.

پیش رفتم و پیش رفتم تا آنكه از جاده ای گذشتم. تابلویی دیدم . روی آن حك شده بود: بفرمایید!!! ولی هیچ

معلوم نبود كجا و برای چه؟ رفتم. ایمان داشتم كه راهم درست است! خیلی ترس ناك بود جاده تونل های

تاریك و خاكی داشت و در آن مار و عقرب خانه گزیده بودند. من به میهمانی افعی و كبری رفته بودم!! و

تنها در ذهنم این جمله  بیش از پیش پرورش می یافت:

من به زودی رها می شوم! نگذاشتم ترس نیرویم را از آن خود كند. پیشتر رفتم . از تونل بیرون آمدم.

شگفت ....شگفت بر خداوند!آه! باورم نمی شد! به قاف آرزوهایم دست یافتم! بالاخره خوشبختی به استقبالم آمد.

از قبل می دانستم  و ایمان داشتم. ایمان راسخ.

 درختان سر سبز و زیبا ,بوی گل و چهچهه ی بلبلان پرندگان خوش آواز و...همه چیز و همه چیز زیبا

بود .نمی توانم وصف كنم .قلمم تاب ندارد.و زبانم توان ندارد.آبی را دیدم دوان دوان به سمتش رفتم. دلی از

عزای بی آبی چند روزه ام به در آوردم. خدایا شكر!من توانستم!

جلوتر رفتم .دریای بی كران نیلگون با صدای امواج خروشانش مرا به سوی خود ربود. صدای امواج

گوشم را نوازش می كرد. واقعا خسته بودم. روی ماسه های ساحل دراز كشیدم. خورشید مهربان شده بود

و آفتاب ملایمی بر این تن خسته می تاباند.

 پلك روی هم نهادم در فكر آن چه تا چندی پیش در فكرش بودم و آرزویش را در دلم داشتم و آن را با تمام

و جود حس می كردم فرو رفتم...خبری از آن گروه غم گرفته و ساكن و نومید  نبود ..خبری از آن پیرمرد

دعاگر نبود اوهنوز در اسارت

افكار خسته و محصورش به سر می برد ولی من كه چیزی جز افكار زیبا در سر نداشتم جز آن را

حصول نكردم .حس خوبی بود قبلا هم آن را در گوشه كنار ذهنم تجربه كرده بودم .

به آسمان نگریستم و خدای بزرگم را بار دیگر شكر كردم . اشك بر گونه هایم جاری شد .ناگهان آسمان

غرید. شكر كردم .نعمتم افزون گشت. آری باران قافیه قافیه بر نقطه نقطه ی پیكر تفتیده ام بارید.....

وپیكرم برای اولین بار طعم واقعی

زندگی را چشید..من بودم و خدایم و افكارم!

زندگی قافیه ی باران است آری در همین نزدیكی های بیابان!.!.!

                                                                                                نویسنده: دنیا سادات ماهوتچی

 

 

() نظرات

 

آیا شما هم این مرد را در خواب دیده اید

نویسنده: morteza hedayati

 

آیا شما هم این مرد را در خواب دیده اید


این رو اضافه کردم با این ک ربطی نداره ب موضوع اما عکسش خدا بود::

 برای هر دختری که شیمی درمانی میکنه ...

چون اونا هم پرنسس هستن !


ادامه مطلب

 

() نظرات

 

به بهترین دوستای دنیا

نویسنده: قاسمیان

 

دوستان سلام

من قرار نبود دیگه مطلب بزارم ولی احوال پرسیِ مدامتون از دیــنا باعث

شد که این آخرین باشه.

-----------------------------------------

 وقتی یه سربالاییِ خفن جلو روت باشه، دشمن یا یه حیوون وحشی هم دنبالت کنه، گرفتگیِ عضلانیِ شدید هم داشته باشی، تموم بدنت خیسِ عرق باشه نفست هم بند اومده باشه اونایی هم که دنبالتن به چن قدمیت رسیده باشن احساس می کنی که از تو بدبخت تر خلق نشده، ولی همینکه از خواب می پری و می فهمی همش کابوس یا یه بختک زشت بوده که رو خوابت افتاده، دور و برتو نیگا می کنی، یه نفس عمیق می کشی، همینکه نفستو بیرون می دی به سقف خیره می شی وخدا رو شکر می کنی: که همش خواب بوده، تازه اگه یه لیوان آب خنک هم کنار تختت باشه و دست مامانت هم روپیشونیت، چه حالی می کنه آدم. من امروزساعت10 سرِ کلاس تمدن با ویبره ی گوشیم از خواب پریدم و کابوسِ 50 روزه ام تمام شد.

دوستان! آزمایش دینا  پاکِ پاک اومد دکترش گفته که یه تحمل 6یا7 ماهه تا بهبودی کامل می خواد و...

                  دمِ همتون گرم

  

 

 

() نظرات

 

هیچ کسی نمیدونه فردا چه اتفاقی...................

نویسنده: morteza hedayati

 

هرگز همدیگر را تنها نگذارید
همدیگر را دوست داشته باشیم

اوا اکوال (Eva Ekvall) در سن 17 سالگی و در سال 2001 به عنوان زیباترین زن ونزوئلا در سال 2001 انتخاب شد و اسم او در لیست زیبا ترین و جذاب ترین زن جهان قرار گرفت…

مطالب جالب و فوق العاده از سراسر وب

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

ارزش لحظه ها...

نویسنده: niloufar heydari

 





             زگهواره تا گور دانش بجوی!!!!!!!!!!!!

ادامه مطلب

 

() نظرات