درهمیــن نزدیــكیها زندگی قافـــیه ی باران است...
چشم گشودم. چیزی جز برهوت ندیدم. كلبه ی گِلی ام غنیمتی در آن زلال بی كران آفتاب سوزان كویر بود
و جنون گرما طنین انداز این اندیشه.
ماسه ها مسابقه ی پرواز را به رخم می كشیدند ولی من...من بال نداشتم. بال نداشتم تا از این طلسم گرما
آزاد شوم. نداشتم !
خداوندگارا كیست آن دل شده ی وسعت بی كران عشقت كه تاب این مشقت را زنده كند !؟ كجاست آن
بهشت سرسبز ذهنم كه همیشه فقط در آن آسایش را احساس می كنم و ذهن خسته ام را تنها با آن طراوت
می بخشم و می پرورانم!؟ شگفتا چه بزرگی!
سر از آن گنبد خاكی به در آوردم و پا در آن ما سه های دونده نهادم. آواز باد مرا از جا می كـَـند. ولی من
می توانم!
قدم قدم گام بر آن زمین سوزان نهادم و مشكی بر دوش. در فكرم چه بود؟! آری رهایی! رهایی از این
همه سختی,رهایی از گرما و پناه به طراوت و شادابی, همین و بس!
سرابی دیدم به سوی آن پیش رفتم ولی آبی در كار نبود. نجوای كهن مردی به گوشهایم می رسید كه دعا
برای آزادی از این اسارت می كرد . ایستادم. صدای زیبا و آهنگ دل نشین كلامش مرا در خود فرو
برد .در خودم در آرزوهایش در آرزوهایم!
زمزمه می كرد . حال گوشهایم جز زوزه ی باد و نجوای او چیز دیگری نمی شنید . و به راستی كه چه
زیبا با پروردگارش درددل می كرد! او را به تلاش برای رهایی دعوت كردم ولی او گفت من تنها دعا می
كنم و خدایم آزادم می كند. آن هنگام ندای درونم مرا به ادامه ی راه فرا خواند . با خود گفتم من رهایی را
هر چه زودتر به چنگ می گیرم چنان كه این اسارت مرا به چنگ گرفت.
پیش رفتم. كم كم تاریك می شد. مهتاب بود وماه نور بخش راهم و هوایی خنك و آسمانی صاف كه مرا
در آغوش گرفته بود و امیدی راسخ كه الهام بخش مسیرم بود. نمی گذاشتم افكار آن پیرمرد مرا محصور
كند . من در افكارم بهشتی را می دیدم كه جز شادی و نعمت چیزی به من عطا نكرده و با تمام وجود
آرامش رهایی را حس می كردم با تك تك سلول هایم!!.
خسته شده بودم ولی دست از تلاش بر نداشتم. رفتم و رفتم تا آنكه نوری را در فرسخ ها دورتر دیدم.
انرژی ام فزون یافت . چشم بر هم نهادم و تصمیم گرفتم آن نور را كشف كنم . پس به سوی آن
رفتم......خنكای صبح بود كه به آن رسیدم. آتشی بود از خار شتران و خاك و خاشاك و گروهی به دورش
كه زانوی غم در آغوش داشتند
خسته بودم. كمی نزد آنان استراحت كردم دلم امان نمی داد آنان را به گرویدن برای یافتن راه نجات دعوت
كردم ولی آنان نیز......!!!!برخاستم و به راه ادامه دادم. تشنه و گرسنه.آفتاب سوزان شد عرق از پیشانی
ام جاری گشت .در دور دست ها سرابی دیدم ولی تنها سراب بود !
خداوندا من رها می شوم می دانم تو مددگرم هستی, شكر ! این زمزمه های ندای درونی ام بود كه به من
انرژی می داد.
پیش رفتم و پیش رفتم تا آنكه از جاده ای گذشتم. تابلویی دیدم . روی آن حك شده بود: بفرمایید!!! ولی هیچ
معلوم نبود كجا و برای چه؟ رفتم. ایمان داشتم كه راهم درست است! خیلی ترس ناك بود جاده تونل های
تاریك و خاكی داشت و در آن مار و عقرب خانه گزیده بودند. من به میهمانی افعی و كبری رفته بودم!! و
تنها در ذهنم این جمله بیش از پیش پرورش می یافت:
من به زودی رها می شوم! نگذاشتم ترس نیرویم را از آن خود كند. پیشتر رفتم . از تونل بیرون آمدم.
شگفت ....شگفت بر خداوند!آه! باورم نمی شد! به قاف آرزوهایم دست یافتم! بالاخره خوشبختی به استقبالم آمد.
از قبل می دانستم و ایمان داشتم. ایمان راسخ.
درختان سر سبز و زیبا ,بوی گل و چهچهه ی بلبلان پرندگان خوش آواز و...همه چیز و همه چیز زیبا
بود .نمی توانم وصف كنم .قلمم تاب ندارد.و زبانم توان ندارد.آبی را دیدم دوان دوان به سمتش رفتم. دلی از
عزای بی آبی چند روزه ام به در آوردم. خدایا شكر!من توانستم!
جلوتر رفتم .دریای بی كران نیلگون با صدای امواج خروشانش مرا به سوی خود ربود. صدای امواج
گوشم را نوازش می كرد. واقعا خسته بودم. روی ماسه های ساحل دراز كشیدم. خورشید مهربان شده بود
و آفتاب ملایمی بر این تن خسته می تاباند.
پلك روی هم نهادم در فكر آن چه تا چندی پیش در فكرش بودم و آرزویش را در دلم داشتم و آن را با تمام
و جود حس می كردم فرو رفتم...خبری از آن گروه غم گرفته و ساكن و نومید نبود ..خبری از آن پیرمرد
دعاگر نبود اوهنوز در اسارت
افكار خسته و محصورش به سر می برد ولی من كه چیزی جز افكار زیبا در سر نداشتم جز آن را
حصول نكردم .حس خوبی بود قبلا هم آن را در گوشه كنار ذهنم تجربه كرده بودم .
به آسمان نگریستم و خدای بزرگم را بار دیگر شكر كردم . اشك بر گونه هایم جاری شد .ناگهان آسمان
غرید. شكر كردم .نعمتم افزون گشت. آری باران قافیه قافیه بر نقطه نقطه ی پیكر تفتیده ام بارید.....
وپیكرم برای اولین بار طعم واقعی
زندگی را چشید..من بودم و خدایم و افكارم!
زندگی قافیه ی باران است آری در همین نزدیكی های بیابان!.!.!
نویسنده: دنیا سادات ماهوتچی