|
دانشجویان دندانپزشکی آزاد تهران ورودی بهمن 89 درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان برچسبها پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
این 2 رباعی واس خاطر اینه که روند قبلی رو طی کرده باشم. 1.مالِ 7یا8 سال پیشه تصمیم نگا ه تو: جدا یا با ما؟ یا اینکه گرفتار نگاه دارا ؟ بی چشمِ تو این کرانه ها تاریکند لا حول ولا قوة الا سارا. ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : اگه تمایل داشتید تو نظرات امتیاز خودتون رو بنویسید :
این
آخرین تست شخصیت شناسى است كه این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً كار دشوارى نیست. كافى است كمى به خودتان رجوع
كنید. یك كاغذ و قلم هم كنار دستتان باشد كه بتوانید امتیازهایى كه گرفته
اید را جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع كنید:
الف )مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید، ب) دستها را در هم قلاب مى كنید، ج ) یك یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید، د ) دست به شخصى كه با او صحبت مى كنید، مى زنید، و هـ ) با گوش خود بازى مى كنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف مى كنید.
ج ) پاى صاف و دراز به بیرون، د ) یك پا زیر دیگرى خم ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟ دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم. او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟ باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟ او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت: مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟ بازهم دستها بالا بودند سپس گفت: هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید. اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم . و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد. شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید. کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید. ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟ هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستیدبرو ادامه مطلب تعجب میکنی ب شدت: مرد حامله انگلیسی فرزند خود را به دنیا آورد!! +عکس ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : شعر سرودهی فردی به نام «حبیب یغمایی» است…
اول شعر جدید زاغ و روباه رو بخونید: زاغکی قالب پنیــــــــــــــری دید از همان پاستــــوریزه های سفید! پس به دندان گرفت وپــــرواز کرد روی شـــــــــــــاخ چنار مأوا کرد اتفاقاً ازآن محــــــــــــــــــل روباه می گذشت و شـــــــد از پنیر آگاه گفت :اینجا شــــــده فشن تی وی! چه ویوئی !چه پرســـــــپکتیوی! محشری در تنــــــــــــــاسب اندام کشتهء تیپ توست خاص وعوام! دارم ام . پی . تـــــــــریّ ِ آوازت شاهکـــــــــار شبیه اعجـــــــازت ولی اینهــــــــا کفــــــاف ما ندهد لطف اجــــــــرای زنــــده را ندهد ای به آواز شهــــــــــــره در دنیا یک دهــــــن میهمان بکن ما را! زاغ ،بی وقفـــــه قورت داد پنیر! آن همه حیــــــــــله کرد بی تاثیر گفت کوتاه کن سخــــــــن لطفن! پاس کردم کــــــــــــلاس دوم من در ادامه بررسی عکس ایرانی ها در فیس بوک سری آخر: عکس فیس بوکی ها نوع مطلب : برچسب ها :
این نظر سنجی ابتکار ِ یکی از دوستان بود اسم نداشت ک بگم کی بوده نظر دادید ب صورت ِ کلی بدید لطفأ تا ب همه مربوط باشه باکلاس ترین استاد+بی کلاس ترین باحال ترین استاد+ضد حال ترین نمره بده ترین استاد+نمره نده ترین بهترین روز این ترم یعنی ی ماجرای باحال ک پیش اومد بدترین روز این ترم رو هم بگید-هرکی هر چی ب نظرش میاد بنویسه کلاس کاذب رو نکنید ک همه روزهای خدا توپه-همه باحال هستن بستگی ب خود فرد داره این اراجیف و ........... نظر بدید ک باحال باشه مخصوصأ قسمت ِ خاطره ای از این ترم اطلاعاتی راجع ب کلاس تو ادامه مطلب ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
دیدم این ترم خیلی ستم بود با این وضع ِ نمره دادن اساتید محترم گفتم تا انگل نیومده حال گیری بیشتر شه ی پست ِ طنز بگذاریم شاید یکم روحیه بهتر شه دوستان غم نخورید فدای ِ سرتون همه چی درست میشه(میدونم دارم چرت میگم الان حالتون مساعد نیست اما خواستم همدردی کرده باشم) امیدوارم دیگه نمره کمتر از شانزده نداشته باشیم ![]() ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : باشه قبوله! ما با هم فرق داریم...!!! فقط به آرزوهام دست نزن؛ میشه؟؟؟ دنیای بی عدالت.... ![]() ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
دوستان با توجه ب اینکه خستگی هنوز کامل رفع نشده و با توجه ب خبرهایی ک رسیده استاد شکور+معصومی استاد ِ ژن ایران نیستن همگی هفته اول ِ دانشگاه رو نریم چیه؟؟؟؟البته اینم بگم این استاد روان حضور غیاب میکنه اما اگه همه نرید ک مشکلی نیست خلاصه اینجا فقط جمع ِ کلاس ماست دیگه.این پست نظر ِ خیلی ها بود کسایی ک میخوان نریم بیان بگن تو نظرات شاید برای اولین بار ب تفاهم رسیدیم خدایی خیلی ضایع ِ از جلسه اول بریم دانشگاه.میدونم دلتون برای دوستاتون تنگ شده ب خاطر اون میخوایید بیاید ک دوستاتون رو ببینید.عسملم عشجم وای دلم برات اندازه جوراب ِ یه سوسک شده بود(جون ِ عمتون شما ک راست میگید)حالا یک هفته هم تحمل کنید.تا دوستاتون هم استراحت کرده باشن اگه همگی پایه باشیم مشکلی پیش نمیاد.بعد اجباری هم نیست هرکی میخواد بره خیلی هم خوب مختار ِ ک تشریف ببره سر کلاس کسی حق ِ اعتراض نداره .دموکراسی بیداد میکنه اینجا منتظر نظرات ِ کسایی ک پاین هفته اول نریم هستم بازم میگم اجباری نیست نیاید بگید اگه فلانی نره..........ماهم نمیریم و................ هرکی نمیاد بگه قشنگ تره هرکی میره هم بگه شجاعت داشته باشید دوستان نوع مطلب : برچسب ها : فقر ، چیزی را " نداشتن " است، ولی،آن چیز پول نیست ..... طلاو غذا نیست ... فقر، گرسنگی نیست ..... فقر، عریانی هم نیست... فقر، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتۀ یك كتابفروشی می نشیند ...... فقر، تیغه های برندۀ ماشین بازیافت است،كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند... فقر ، كتیبۀ سه هزار سالهای است كه روی آن یادگاری نوشتهاند... فقر، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود ..... فقر، شب را " بی غذا " سر كردن نیست فقر، روز را " بی اندیشه" به سر بردن است..... . افلاطون: ریشۀ همۀ بدبختیها نادانی است. ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : حکایت خوندنی: عاقبت درس نخواندن!
ما یك رفیقی داشتیم.این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی كار بنائی و عملگی ساختمان (از همین كارگرهائی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنائی بیاید دنبالشان)
از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می كند:
یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم. ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : سلام دوستان امیدوارم امتحاناتو به خوبی پشت سر گذاشته باشید.جدول زیر مربوط به دروسه ترم جدیده. در مورد شهریه متغیر دروس عملی و نظری همون نرخ ترم پیشو حساب کردم فک نمیکنم تغییر کرده باشه
3 ایمنی نظری و عملی 1 جنین شناسی 2 انقلاب اسلامی 2 ژنتیک 2 روانشناسی 3 باکتری شناسی 1 میکروب شناسی عملی 2 بهداشت عمومی 1 تربیت بدنی 2 2 تاریخ تحلیلی صدر اسلام
نوع مطلب : برچسب ها : آورده اند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت . چون به کوفه رسید ، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد . عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد . از قضا به خرابه اى رسید . زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید . در گوشه مرغک مردارى افتاده بود ، آن را به زیر لباس کشید و رفت . عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد . در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد . چون زن به خانه رسید ، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم ! مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم . عبد الجبار که این را شنید ، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید . گفتند : سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است . او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند . عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست . بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد . هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند ، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد . چون چشمش بر عبد الجبار افتاد ، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان ! عبد الجبار ، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد .
در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد که : ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : این چن رباعی رو واس خیلیا اس کردم همونا خواستن تو وب بزنم اگه به مذاقتون خوش نیومد به من خورده نگیرین. واقعیت اینه که هیچ وقت کلاسیسم نبودم و البته نمی خوام هم باشم. قبلن سعید میرزایی توی یه کامنت سارا رو شرح داد. ************************************ ************************************ ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها :
نامه شگفت انگیز داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما
باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با
یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش
جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی
برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل …
ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : |
||||||||||||||||||||||||||